تبلیغات
قاب ذهن - هنوز خاطره ای از کودکی هست...

هنوز خاطره ای از کودکی هست...

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:پنجشنبه 16 دی 1395-09:35 ب.ظ

بس ناگهانی حوصله ی مان سر رفته,

قدیما همسایه و دوست و رفیقی بود که هر وقت عشقم میکشید میرفتم پیششون یا اونا میومدن پیشم!

حالا رفتیم جای دیگه!البته دو سالیه که کوچ کردیم و کوله بار خاطره رو از محله ی قدیممون جمع کردیم و اومدیم اینجا مابقی خاطره رو بسازیم!منتها تو خاطره سازی تو این محله با موانع مواجه شدیم!

حس ارتباط با هیچکدومشون نیست که نیست!

بچه که بودم تو کتابمون نوشته بود مردم شهر هیچکی از در و همسایه ش خبر نداره و اصلا همدیگه رو نمیشناسن,با خودم میگفتم مگه میشه!؟

تا اینکه بزرگ شدیم و محله ی کوچیک ما هم قد ما بزرگ شد,خیلی بزرگ شد!برا خودش شهری شد!

باورم شد که تو کتابمون درست نوشته بودن! حالا منم جزیی از واقعیات کتابی شده بودم که از بچگی خونده بودم!

واقعا چه کودکی شیرینی بود!

هر چی از بچگی ما بود گذر زمان با خودش به تاریخ برد!

خدارو شکر زمان حریف خاطره هامون نشده هنوز و ذهن من هنوز خاطرات شیرین رو به یاد داره!

یا علی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
یک برنامه نویس
دوشنبه 4 بهمن 1395 03:05 ب.ظ
سلام !
دم شما گرم مطلب جالبی بود
خسته نباشید :)
پاسخ سفیر صلح : سلام
خواهش میکنم دوست برنامه نویس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo