تبلیغات
قاب ذهن - کاش او هم دلی خوش داشت!

کاش او هم دلی خوش داشت!

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:جمعه 19 مهر 1392-08:54 ق.ظ


دیشب حدود ساعت 7 از سر کار اومدم خونه.بعد از صرف شام معمولا یکی دو ساعتی رو با یکی از دوستام دم درشون میشینیم و با هم صحبت میکنیم.در حین صحبت دیدیم توی تاریکی یه نوجوونی قد بلند و لاغر به ما نزدیک میشد.یه مقدار که حرکاتشو زیر نظر گرفتم شناختمش . بچه ی همسایمون بود . یواش یواش صورتش زیر نور پیدا شد . پسر خیلی خوب و مهربونی بود اما شرایط خیلی سختی داشت.شرایط خانوادگیشو میگم.بیچاره از بس غصه خورده بود زیر نور زرد چراغ عابر میشد سایه های چروکی که بین ابروها و پیشونیش بود به خوبی رصد کرد.اومد کنارمون.سلام گرمی بهش کردم.دوستم هم همینطور.احوالشو پرسیدم.گفتم چطوری؟
تا احوالشو پرسیدم انگار سیل کلمات و آه و سوز درست جلوی لبش بود که میخواست واسه یکی تعریف کنه تا یکم از درونش خنک بشه.
گفت مریضم.سرم درد میکنه.دیدم خیلی غمگینه بهش گفتم چت شده؟اومد و از شرایط سخت و بحرانی خانوادگیش گفت , از مادرش گفت که بیچاره اونم از لحاظ اعصاب خیلی مشکل داره و همین باعث شده تا اخلاق مادرش براش غیر قابل تحمل بشه در حالی که مادره عاشق بچه هاشه , از پدرش گفت که به خاطر دلایلی
(چون خودش نگفت منم نمیگم)مادرش ازش شکایت کرده و حالا ستون خانواده شده بود گوشه نشین زندان ! میگفت مادرم دیگه قاطی کرده , گاهی نصف شب از خونه منو بیرون میکنه مثل امشب , میگه برین خونه ی مادربزرگتون. میگفت دیگه همسایه ها هم از دست مادرم شکایت کردن ! حتی از من هم شکایت کردن !
تعجب کرده بودم چطور شد که همسایه ها از دست این پسر با اون قلب مهربونش شکایت کرده بودن؟؟! خب مادرش بعید نبود ازش شکایت بشه خب مریض بود!
خلاصه خیلی گفت!
از سوال کوچیکی که احوالشو پرسیده بودم و تا اینجا که به این دردودلها ختم شد.اما واسه ی دردودل خودمو دوستم رو مناسب نمی دیدم.چون مثل اون نکشیده بودیم.اگر هم چیزی میگفتم میترسیدم اوضاعشو بدتر کنه.
اما وقتی داشت حرف میزد سر تا پا غصه بود ! خیره شده بودم به جاده ی روبروم که با چراغ عابر یه جاهاش روشن و یه جاهایی تاریک بود.از سوز و حرفاش و از چهره ی تکیدش از اندام لاغرش از همه چیش انگار بهونه ای واسه من بود تا گریه کنم ولی جلوی خودمو گرفم و با یه نم مختصر همه چی رو حل کردم!اون میگفت و من فکر میکردم , از سردی فضای غمبار خونش میگفت از اینکه پدر نیست از اینکه دور هم نبودن!
با حرفایی که زد خانواده ی خودم جلوی چشمام تجسم پیدا کرد.دیدم چقدر گرم با پدر و مادر و برادرا و زن داداش و یه کوچولوی شیرین تو خونواده دور هم خوب و خوشیم ولی یه پسری هم هست درست چند صد متر اونورتر در حسرت اینکه کی مامانم اخلاقش خوب میشه و در انتظار اینکه کی بابام آزاد میشه! با خودش فکر میکنه.
با حرفاش احساس کردم جزو خوشبخت ترین افراد روی زمینم که از نعمت خونواده برخوردارم.چون بدترین ها رو شنیده بودم و باید احساس خوشبختی میکردم.
احساس کردم با تمام سختی ها و شور و شیرین هایی که تو هر خونواده هست باید خدا رو شکر کرد چون هستند افرادی که آرزو دارند لحظه ای فقط جای شما باشند.
وقتی حرفاش تموم شد قصد رفتن کرد , سرشو انداخت پایین و حین راه رفتن با خودش حرف میزد , اون هم با صدای بلند.
با خودم گفتم ای خدا , چی به سر این نوجوون اومده که اینطوری فکرش با صدای بلند داره باهاش حرف میزنه؟!
رفت و توی اون تاریکی ها دوباره محو شد.


جا داره برای همه ی افرادی که با چنین مشکلاتی شبشون رو روز میکنن و به امید یه روز خوب زندگیشون رو سر میکنن دعا کنیم.

ای که دستت میرسد کاری بکن      پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo