تبلیغات
قاب ذهن - یک فارغ التحصیل بیکار ولی امیدوار!!!

یک فارغ التحصیل بیکار ولی امیدوار!!!

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:چهارشنبه 6 شهریور 1392-04:00 ب.ظ


بالاخره بعد از حدود 17 سال درس خوندن دیگه کارم با محیطی به نام مدرسه و دانشگاه تموم شد.
یادش بخیر از اولین روز مدرسه که با گریه ی من و کتک پدرم رفتم مدرسه و حالا که 23 سال سن و مدرک لیسانس لای پرونده ی تحصیلی خودم دارم!
فکرشو که میکنم میبینم زمان زیادی صرف شد , خیلی جاها کاهلی و تنبلی داشتم و جاهایی هم تلاشمو کردم تا امروز بتونم خودمو یه فارغ التحصیل بدونم.
درس و دانشگاه توقع زیادی در من ایجاد کرده بود , رویاهای زیادی تو ذهنم روز به روز شکل میگرفت و همینطور که جلو میرفتم توقع ها و انتظارات از خودم بیشتر میشد!
البته طبیعی هم بود زحمت زیادی کشیدم تا بتونم دانشگاه برم و داشتن این اتظارات از خودم امری عادی بود.
کاردانی رو با موفقیت گذروندم و قصد خدمت سربازی کردم و دفترچه رو پست کردم اما در این بین تو کنکور هم شرکت کردم.خدا خواست مجاز بشم و ادامه تحصیل بدم.نشستم و خوندم و معافیت تحصیلی گرفتم.
حین ادامه تحصیلم شرایط کار تو کشور عزیزم بنا به دلایل مختلفی برای جوونای جویای کار خیلی سخت شد.
وقتی میدیدم جوونا فوج فوج از دانشگاه ها فارغ التحصیل میشن و تازه تبدیل به یه بیکار واقعی میشن یا اگه کاری هم میگرفتن یا عملگی بود یا شغلهای بی ربط با توجه به رشته ی تحصیلیشون بود , کم کم حس نا امیدی از آینده ی کاری و تحصیلی در من شروع به جوونه زدن کرد و طوری شد که تا اواخر دوران کارشناسی اون جونه رشد کرد و واسه خودش تبدیل به درختی شده بود!
بله دوست من... ,
امروز منم شدم یه فارغ التحصیل بی کار که آینده جلوی چشام خیلی تاره اما به نظرم روشنه!
این روزا درگیر کارای معافیت هستم و به زودی کارش حل و فصل میشه.
فعلا تو این روزا برای جبران بیکاری و واسه اینکه چشام به جیب پدرم نباشه میرم کارگری بنایی و البته با افتخار میرم و خدا رو هم شکر میکنم.
اما انتظارم هنوز از خودم بالاست و نمیتونم باور کنم بعد از 17 سال تبدیل به یه کارگر ناشی بشم که هنوز بلد نیست چطور بیل دست بگیره !
دردناک اینجاست وقتی بین کارگرا داری کار میکنی یکی از اونا ازت میپرسه :
خب اینهمه درس خوندی و تموم شد , حالا میخوای چی کار کنی؟!
جواب منم یه خنده ی زورکی و اینکه بگم به زودی همه چی حل میشه و منم میشم یه حسابدار.
بله , این همون امیدی هست که در ما جوونا خیلی باروره و گاهی هم سمت تخیل میره و همین امید و رویاها و تخیلات باعث شده که بتونیم خنده به لب داشته باشیم!

خیلی دوست دارم ادامه بدم و این پست ادامه داشته باشه اما نمیتونم بیشتر از این چشمای نازنین شما رو خسته کنم!
اینجا دیگه آخر این پسته , تشکر میکنم از اینکه همراهی کردی.
 دوست دارم این جمله حسن ختام این همه کلمه و جمله باشه :
هنوز به خدا ایمان دارم و میدونم دستای مهربون و گرمش , سردی هر خونه و دلی رو کفایت میکنه و البته به قول معروف , جوینده یابنده ست !
توکل میکنم و میگردم.
یا حق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
امیر
شنبه 9 شهریور 1392 05:13 ب.ظ
سلام (البتّه ببخشید که تو نظر قبلی سلام نکردم)

ما رو ترسوندی باز دوباره رفیق :(

منم دارم درس می خونم و گاهی اوقات کارگری می کنم، دروغ نباشه بعضی وقتا همین حرفا بهم زده میشه.

مثلا: درستو خوندی؟ چیکار می کنی؟ میخوای درس بخونی چیکاره شی؟

واقعاً الان فکر می کنم درسم تموم شد چی بگم.اون موقع دیگه روم نمیشه اگر یکی بچه ها بهم بگه امیر توکه درستو خوندی الان دیگه چرا باز بیل دستته نمی دونم چی بگم ، ولی منم مثل تو امیدوارم ، یا این تفاوت که از همین الان دارم یه کارایی میکنم که یه چیز بیشتری یاد بگیرم

برا همین رفتم با داییم صحبت کردم چون اون یه خورده (بیشتر از یه خورده) موفّقه و نمیدونم چی شد هوس کردم بهت سر بزنم.

تو هم سر بزن ببین چی مصاحبه کردم
پاسخ سفیر صلح : سلام امیرآقا
تو نظرات قبلی اسم وبلاگت رو ننوشتی نشناختمت.
در مورد درست که داری با داییت مشورت میکنی کار خیلی بزرگیه به نظر خودم.متاسفانه طرف ما نه مشاور خوب نه کارمرتبط با رشته م پیدا میشه.
اما به زودی یه کار خوب پیدا میکنم.
راستی دمت گرم از اینکه میای سر میزنی
امید
جمعه 8 شهریور 1392 11:57 ق.ظ
با امید زنده باش...
پاسخ سفیر صلح : بله درست میفرمایید.
امید...
عبرت
پنجشنبه 7 شهریور 1392 05:39 ق.ظ
اصلا موندم چی بگم
از قلمت تعریف کنم یا از وضع بد این دوران بگم
ایشالله که همه چی درست بشه
ولی یه چیزی ... خیلی خوب تونستی با خنده تلخی های این متنو برسونی ... عالی بود
پاسخ سفیر صلح : عبرت عزیز ممنون
خوشحالم میکنی وقتی میای سر میزنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo