تبلیغات
قاب ذهن - نجوا

نجوا

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:پنجشنبه 17 مرداد 1392-10:33 ق.ظ


یک سبد قاصدک در دور دست
یک قطار از آرزو , پر از مسافر
باد وزیدن گرفت و قاصدک ها
در امتداد آن قطار , معلق در آسمان شدند!
و دستها بود که از کابینها
در پی هر قاصدک , چنگ در هوا می زدند!
شاید شکارشان کنند! شاید...
کودکی معصوم آن را ربود 
همان لحظه به نجوا گفت :
خدا.... 
و
مروارید  اشک از صدف چشمانش بارید
و همین نجوای گرم آن روز را
پر از باران قاصدک ها کرد!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
محمد
شنبه 6 خرداد 1396 11:28 ق.ظ
با سلام
مطلب جالب و زیبایی بود
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo