تبلیغات
قاب ذهن

ستاره

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:یکشنبه 21 خرداد 1396-12:02 ق.ظ

دنیا پر ستاره بود و انگار ستاره ی من گم بود میون چشمک این همه ستاره!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میگردم پی یک لقمه آرامش

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:جمعه 5 خرداد 1396-10:31 ب.ظ

پُرم از حرف های نا گفته ای که به فریاد تبدیل شده و در دل تنگ سینه جا خوش کرده!

نمیدونم وقت پرواز این دل و پر کشیدن و رها شدن کی میرسه!

به دنبال لقمه ای آرامش به شب تاریک و دل دریا نگاه میکنم,نمیدونم شاید ته این تاریکی و انتهای این افق آبی روزی قرار آرامشی باشه,شاید...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کی رسد وقت رسیدن؟

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1396-11:38 ب.ظ

و کدام ایستگاه است که قطارِ ذهن آشوب من خواهد ایستاد؟!
و کی میشنوم همهمه ی کودکان درونم که از شوق رسیدن میگویند رسیدیم، رسیدیم...
کجاست ایستگاه آرامش من؟
کجاست؟
خسته از راه سفر همچنان در سفرم
این قطار کِی به کجا خواهد رسید...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

!

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:یکشنبه 10 بهمن 1395-11:24 ب.ظ

باز هم شب شد و موقع خواب

با خودم میگم امشب سمت این گوشی و تبلت نرم!

خیلی وقته که با خدا تنها نشدم

انصافا آرامش خاصی به آدم دست میده,من که زیاد بلد نیستم با خدا خوب حرف بزنم,میشینم و نگاه میکنم و به خدا فکر میکنم

گاهی هم به مرگ گریزی میزنم,عقیده ی من یکی اینه که مرگ آغاز آرامشه,نمیدونم شما تو این دنیا چقدر حال کردی و خوش گذروندی!؟ ولی من یکی تو این دنیا کفه ی خوشی هام وزنش زیاد نیست!

البته به نظر من همه آدما تو دلاشون یه غم پنهونی دارن

فکر کنم یکی میگفت:دلی که غم توش نباشه به دل بودنش باید شک کرد.

نمیدونم چرا امشب فاز مطلب از خدا به غم تنزل پیدا کرد!

شب خوش




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نیست در شهر نگاری...

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:دوشنبه 4 بهمن 1395-09:18 ب.ظ

نمیدونم!

واقعا نمیدونم چرا اینقدر سخته یکی رو بخوای به عنوان شریک زندگیت انتخاب کنی!یکی که با بیشتر معیارها و اون تصویر ذهنی که تو ذهنت داری منطبق باشه!

موندیم والا!

بدبختی اینه که هیچکی رو هم نشون نکردم و در نظر ندارم!

الان روزگار از هرکی بپرسی حتما یکی دوتا رو برا خودشون نشون کردن!نمیدونم چرا تو این زمینه یه اسکل به تمام معنام!

آخه اینم شد کار! همه رو به چشم خواهری دیدم و همه هم پر کشیدن رفتن!

یعنی عین این فیلم هندیا هم برا من اتفاق نمیفته,یکی رو یه کوچولو زخمی کنم و بعد عشق در یک نگاه و بعد یه زندگی گل و بلبلی!

فکرشو که میکنم با خودم میگم من که شانس ندارم و میزنم عشق آینده رو کلا زیر میگیرم و خدابیامرزش میکنم و یه دیه درست و حسابی هم میفته گردن من خوش شانس!

هندی نخواستیم ,ریسکش بالاست!

از شوخی بگذریم انتخاب این موردی خیلی سخته.

جا داره بگم خوش به حال شمایی که یکی رو داری و اون یکی تورو داره!

یه زمانی با یکی دوست شده بودم(یادش بخیر)بچه کرمان بود,دختر خوبی هم بود اما قرارمون فقط یه دوستی ساده بود,ازدواجمون هم که بنا به دلایلی منطقی به نظر نمیومد,تصمیم بر این شد خداحافظی کنیم تا ابد و من هم تصمیم گرفتم تا همسر آینده با کسی پیمان دوستی این مدلی نبندم و نبستم تا همین الان!

این شد که مغز و دل تنهای من بهم گفتن: پیر پسر برو به فکر یکی باش,دوستات یکی یکی دارن میرن خونه بخت,فردا کسی نیست بری باهاش مجردی دور دور!

دیدم راست میگن این مغز و دلم!بهتره گوش فرا بدهم به پند این دو دوست!

آره خواننده گرامی , برو تا میتونی ده بیست نفری برا خودت نشون کن تا فردا مثل من تو انتخابت به مشگل نخوری!

اینکه میگن نیست در شهر نگاری که دل ما را ببرد وصف خود منه!

بیشتر از این وقت گرانبهاتونُ نمیگیرم,تا بعد

یاعلی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنوز خاطره ای از کودکی هست...

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:پنجشنبه 16 دی 1395-09:35 ب.ظ

بس ناگهانی حوصله ی مان سر رفته,

قدیما همسایه و دوست و رفیقی بود که هر وقت عشقم میکشید میرفتم پیششون یا اونا میومدن پیشم!

حالا رفتیم جای دیگه!البته دو سالیه که کوچ کردیم و کوله بار خاطره رو از محله ی قدیممون جمع کردیم و اومدیم اینجا مابقی خاطره رو بسازیم!منتها تو خاطره سازی تو این محله با موانع مواجه شدیم!

حس ارتباط با هیچکدومشون نیست که نیست!

بچه که بودم تو کتابمون نوشته بود مردم شهر هیچکی از در و همسایه ش خبر نداره و اصلا همدیگه رو نمیشناسن,با خودم میگفتم مگه میشه!؟

تا اینکه بزرگ شدیم و محله ی کوچیک ما هم قد ما بزرگ شد,خیلی بزرگ شد!برا خودش شهری شد!

باورم شد که تو کتابمون درست نوشته بودن! حالا منم جزیی از واقعیات کتابی شده بودم که از بچگی خونده بودم!

واقعا چه کودکی شیرینی بود!

هر چی از بچگی ما بود گذر زمان با خودش به تاریخ برد!

خدارو شکر زمان حریف خاطره هامون نشده هنوز و ذهن من هنوز خاطرات شیرین رو به یاد داره!

یا علی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مجردی که میخواست مزدوج باشه

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:سه شنبه 23 آذر 1395-09:54 ب.ظ

مدتها پیش با دوتا از دوستام در مورد ازدواج صحبت میکردم!یکیش مخالف ازدواج بود و میگفت با این وضع مالی و کار مگه میشه ازدواج کرد!؟

یکی دیگه هم بابت همین موضوع گله مند بود و میگفت با این اوضاع ازدواج منطقی نیست!

در حالی که من به هر دوشون میگفتم زود ازدواج میکنم و اطمینان دارم خدا میرسونه!و ترسی از بابت مسایل مادی ندارم و بهشون میگفتم که تا حالا کسی رو ندیدم که با ازدواج بدبخت شده باشه و از گشنگی مرده باشه!هر چند میشه موردهایی هم از نقض گفته م پیدا کرد ولی خودتون هم فکر کنید میبینید خیلی کم و انگشت شمارن!

اینجوریا بود که یکی دو سالی از صحبتامون گذشت!

یکی از همین دوستام که از نظر بدنی خیلی آدم نهیفی داشت زود ازدواج کرد , با خودم میگفتم این بشر چطور میخواد کار کنه و خرج زن و بچه شو بده!

بعد مدتی دیدم پدرزنش بهش خونه داد و براش ماشین هم خرید و براش یه شغل آبرومندی ردیف کرد,اونجا بود که بیشتر به خدا ایمان پیدا کردم!

اون یکی دوستم که اصلا مخالف سرسخت ازدواج بود و بهم میگفت تو رویا دارم زندگی میکنم و زندگی به این آسونی ها که فکر میکنم نیست! مدتی گذشت این یکی دوستمم پر کشید و رفت قاطی مرغها شد!

این وسط انگار منِ روضه خون سرم بی کلاه مونده و باید با این دنیای مجردی روزگار بگذرونم!

طبیب کچلی بودم که سر خویش دوا ننمودم!

بله دوست عزیز,انگار این دریای خدا و ساحل خدا هر هفته جمعه باید قدم های منو و صدای آوازمو تحمل کنن و منم دستمو بزارم تو دست باد و هی تاب بدم و هی تاب بدم تا شاید روزی از دست باد جدا شد و در دست یار تاب خورد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من به آمار زمین مشکوکم!

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:دوشنبه 15 آذر 1395-09:24 ب.ظ

امشب هم اومد و منم درست همونجایی که هر شب میخوابم به پهلوی راستم دراز کشیدم و با دست چپم شروع به نوشتن می کنم,

نمیدونم که قراره امشب چی بنویسم,

فقط دلی که آروم نیست یا باید با یکی صحبت کنه یا زار بزنه گریه کنه,که گزینه دوم عمرا از من یکی برنمیاد!!

این شد که گفتم چند سطری بنویسم,همینطور الکی الکی! به نظرم یه جورایی سبک میشم.

به هر جهت امشب قسمت شما بود که از بین چند میلیارد آدم این وبلاگ رو باز کنی و شروع کنی به خوندن این چند سطری که توش هیچی به آدم نمی ماسه!

قبلنا که خونمون یه جای دیگه بود شبا میرفتم سمت دشت و تو سکوت شب چند دقیقه ای با خودم و خدا دردودل میکردم اما حالا تنها وقت آزاد برای دردودل انگار شده این رخت خواب گرم و این تکنولوژی که برقش تو این تاریکی همش تو چشممه!

ببین واقعا چقد سخته تو این دنیا بخوای به یکی اعتماد کنی و باهاش حرف دلتو بزنی!

سهراب چه خوب میگفت من به آمار زمین مشکوکم!

راستم میگفت,این همه آدم کنار هم باشن و دلاشون تنها باشه!

سهراب جان اگه الان بودی به آمار زمین مشکوک نبودی بلکه یقین میکردی اینجا دلهایی تنهاست!!


حوصله داشتی بخون دوست عزیز:

من به آمار زمین مشکوکم تو چطور؟

اگر این سطح پر از آدمهاست

پس چرا این همه دلها تنهاست؟

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهایند

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیست

گفته بود آن شاعر :

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

آدم آنست که او را پدر ومادر نیست

من به آمار،به این جمع

و به این سطح که گویند پر از آدمهاست

مشکوکم

نکند هیچکسی اینجا نیست

من به آمار زمین مشکوکم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست

گر که هست دلش از کثرت غم فرسوده ست

یا که رنجور و غریب

خسته ومانده ودر مانده براه

پای در بند و اسیر

سرنگون مانده به چاه

خسته وچشم به راه

تا که یک آدم از آنچا برسد

همه آن جا هستند

هیچکس آن جا نیست

وای از تنهایی

همه آن جا هستند

هیج کس آنجا نیست

هیچکس با او نیست

هیچکس هیچکس

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوکم

چه عجب چیزی گفت

چه شکر حرفی زد

گفت:من تنهایم

هیچکس اینجا نیست

گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

اندر این تنهایی

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مفید بودیم؟

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:یکشنبه 14 آذر 1395-11:15 ب.ظ

بیست و شیش سالم شد

و چه زود رفت

وقتی برای آیندت برنامه میچینی و میخوای هر چی سریعتر به اون اهدافت برسی میبینی که صفحات تقویم با چه سرعتی ورق میخورن! و عمر با چه سرعتی میگذره.

میخندیم

گریه میکنیم

شادیم

افسرده ایم

حوادث خوب و اومدن و رفتن و قرار باز هم اتفاقات حادث بشه.

تو این اومدن و رفتن کجای کاریم

مفید بودیم؟





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

!

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:جمعه 12 آذر 1395-11:45 ب.ظ


امشب باز هم شرمنده ی خدایی هستم که همیشه هواموداره و پیش خلق خودش آبروی من یکی رو حفظ کرده !

یا خدا خجلم از توبه ها و پشیمونی هایی که بعدش باز هم تکرار همون خطاهای قبلیه!

خدایا من که فیلسوف نیستم ولی بگو چرا آلت گناه دادی دستمون و ازما خواستی گناه نکنیم؟؟!!

خدایا صدای خودتو هیچوقت از گوش وجدان نابیدار من دور نکن




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کمی دردودل خودمونی

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:چهارشنبه 10 آذر 1395-11:32 ب.ظ

سلام خدا

امشب حسش اومد با تو علنی صحبت کنم!

کی میدونه من کیم!بزار بخونن هر کی میبینه!

خدا جون اول از همه باید بگم خیلی شرمندم که نتونستم شبهای زیادی از خستگی کار باهات صحبت کنم,خدا خودت از اون بالا وضعیت ما پایینی ها رو که میبینی,خرابه اوضاع اینجا,باید تا دیر وقت کار کنیم تا برا آینده کاری بکنیم و آستینی بالا بزنیم!

آره خدا جون از تو که پنهون نیست , درباره ی این موضوع خیلی وقته که دارم فکر میکنم و با تو درد دل میکنم و از آقا امام رضا که پیش شما صاحب آبرو و صاحب مقام هست هم خواهش کردم و خواستم کمکی بشه برای آینده ی من.

آینده ای که قرار با یکی شریک باشه,قصد کردم تا شریک پیدا کنم و نصف دینمُ کامل کنم,

اما کی؟

خودمم موندم با کی ؟!

نه من اهل دختر بازیم که با کسی قرار آینده بریزم , نه عاشق و دلباخته ی کسی هستم که بخوام باهاش ازدواج کنم!

خلاصه خدا جان درگیریم با این قضیه,هر کی کسی رو پیشنهاد میکنه, ولی انگار جور در نمیاد که نمیاد!

به قول مادرم انگار وقتش نشده و هنوز اون زمان موعود نرسیده,

چه میدونم یعنی منم دوماد میشم؟ یا ناکام کنج قبرستونی صاحب مزار میشم!

کسی آینده رو ندیده و کسی هم نتونسته دقیق پیش بینی کنه,انگار باید حالا حالاها بگذره و بگذره تا آینده اتفاق بیفته و بعد ببینیم کجای کاریم!

آره خدا جان داشتم میگفتم,مادرم یه دختر خیلی خوبی رو پیشنهاد کرده و البته پدرم هم با این پیشنهاد مادرم موافقه و اتفاقا داداشم هم موافقه,در کل همه موافقن الی من که تو تردید موندم!

خدا جان مادرم میگه دختر داییت خیلی خوبه! که انصافا حق با مادرمه,هم سربه زیره هم خیلی مودب هم سختی کشیده ست, هم درسخونه, خلاصه خیلی خوبه اما تردید من کارو خراب میکنه!

نمیدونم چرا وقتی اسم ازدواج میاد فامیل جماعت برام خط قرمز میشه,

ولی خدا جان خودت یه تقلبی برسون تکلیف مارو روشن کن,بگو کجا برم , بگو نظرت در مورد دخترداییم چیه؟

خداجان من که تا حالا یه خواب درست و حسابی ندیدم,یه خوابی برای ما ترتیب بده ببنیم نظرت چیه!

همیشه با من باش , شرمنده اگه نامردم و افکار نامردتر از من مانع یادبودت تو ذهن من میشه


فعلا تا بعدا خدا جان




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کنج تنهایی

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:جمعه 28 آبان 1395-10:15 ق.ظ

هنوز کنج خلوت این ساحل , مامنی برای دنیای پر از تنهایی های من است

اینجا خدا هست

دریا هست

اشتیاق امواج به ساحل هست

شوقی که هیچ پایانی ندارد

و من گوشه ای از این زیبایی را به چشم خود میبینم

حالا نم نمک قطرات باران را هم می شود چشید

فقط مانده که چای داغ را تو بریزی

تویی که نیستی

تویی که روزی می آیی

تویی که با من همراه می شوی

و

قرارِ پایانِ این کنجِ تنها می شوی

و من همچنان خواهم ماند

اینجا در انتظار تو






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کار خداوند جز خیر نیست

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:پنجشنبه 27 آبان 1395-10:40 ب.ظ

یکی از آشنایان ناخوش احوال بود

گفتم خدا بد نده!چی شده؟

خندید و گفت خدا که بد نمیده!

دیدم راست میگه , خدا که جز خیر برامون چیز دیگه ای نمیخواد!

(بهتره بعضی از جملاتمون رو اصلاح کنیم)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیا جای آرامم نیست...

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:چهارشنبه 26 آبان 1395-10:33 ب.ظ

امشب پُرم از بغض و خاطراتی که از گذشته دوباره زنده شد,

درست عین آینه و پر از تکرار همش تو ذهن مرور میشه!!!

هعی,,,

آخ که چقدر این دل پره


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا زن میبرم☺

نویسنده :سفیر صلح
تاریخ:چهارشنبه 12 آبان 1395-09:48 ب.ظ

امروز پدرم بهم گفت شمارتو دادم به یکی از دوستان تا بری خونشون کارشناسی رادیاتور و پکیج بکنی,گفتم به چشم,حدود ساعت ۵ بعد از ظهر زنگ گوشیم به صدا در اومد و عازم شدم خونه همین بنده خدایی که دوست باباست,

رسیدم خونشون و شروع کردم به توضیح دادن در مورد این که چی کار بکنه و چقد براش هزینه میشه,حین توضیح دادن متوجه بودم طرف قصد نصب پکیج و رادیاتور نداره!و اصلا فکر و حواسش جای دیگه ست!

توضیحاتم که تمام شد بیخیال ماجرا شدم و اومدم خونه,دیدم پدرم لبخند میزنه و مادرم داره میخنده!!!

گفتم ماجرا چیه؟

گفت جایی که رفتی از قبل برنامه ریزی شده بود و اون طرفی هم که رفتی احتمالا پدرزن آیندته!!!!

گفتم ماجرا چیه|

گفت برات رفتیم یکی رو نشون کردیم ولی پدر دختره گفته تا تحقیق نکنم و پسره رو نبینم به مصلحت نمیبینم که بیاین برا خواستگاری!!

من که از تعجب خشکم زد

اشتهام کور شد

کمی استرس و فکر و خیال

و اینکه فردا چه میشود؟!

آری یا نه؟!

خلاصه مارو دیدن,پسندیدن یا نه خدا میدونه,فردا روز خداست و روز جواب!من که دختره رو ندیدم و نمیدونم کیه!

هر چی شد شد فقط میخوام این وسط خدا راضی باشه!

بله این بود از داستان کوچولو و اتفاق امروز بنده حقیر.

البته ناگفته نماند که من از قبل آمادگی خودمو در مورد ازدواج به پدر و مادرم اعلام کرده بودم!

شبتون خوش

دنیاتون سبز

خداتون بزرگ بزرگ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  


Admin Logo
themebox Logo